تبليغاتX
دلتنگی

تاریخچه اسکار۱ چاپ ايميل
نوشته شده توسط آشـــفته   
26 فروردين 1387,ساعت 09:48:11
با وجود همه دگرگونی هایی که در 77 سال گذشته در صنعت فیلم پیش آمده، جایزه اسکار همچنان پابرجا مانده است. از اواخر دهه 1920 و ورود صدا به سینما تا قرن 21 و استفاده از تصاویری که به کمک کامپیوتر تولید شده، دهه های متمادی شاهد پیدایش و از میان رفتن سبکهای گوناگون بوده اند. هالیوود پیوسته سلطه خود را بر عالم خیال حفظ کرده و بر فیلمهای اروپایی، بریتانیایی و هندی - که البته تماشاگران خود را داشته اند – سایه افکنده است. ستارگان هالیوود نیز از نخستین بازیگران جهانی در دهه 1930 تا ستارگان شکوهمند دهه 1950 و چهره های پر زرق و برق دهه 1970 و بازیگران امروزی که روابط شان موضوع بحث رسانه هاست دستخوش تغییر های بسیاری شده اند.  در تمام این سالها، جایزه اسکار نشان دهنده وضعیت کلی سینما بوده و به عنوان پاداشی به فیلمها، بازیگران و کارگردانانی که دستاوردهای پایداری داشته اند اهدا شده است. حتی هرگاه که آکادمی از یکی از این نشانه ها غافل مانده، باز هم معیارهای مفیدی برای درک روندهای جاری در صنعت فیلم در اختیار مورخان گذاشته است. اسکار همزمان با ورود صدا به سینما پا به عرصه گذاشت. البته این جایزه تا سال 1939 رسما نام اسکار را بر خود نداشت. با ورود صدا، استودیوهای فیلمسازی آمریکا بر صنعت فیلم مسلط شدند و آغاز عصر طلایی هالیوود را نوید دادند. با پیدایش فناوری تکنی کالر، بیشتر فیلمها به صورت رنگی فیلمبرداری شدند. اولین مراسم اسکار یا در واقع جایزه آکادمی در سال 1929 در کنار یک مراسم شام رسمی در تالار "بلاسام" یا همان "شکوفه" روم هتل روزولت هالیوود برگزار شد. فیلم بالها با داستانی درباره دو خلبان آمریکایی که هردو عاشق یک دختر می شدند، جایزه بهترین فیلم را برد و امیل یانینگز برای بازی در فیلم جسم یا همه تن جایزه بهترین بازیگر مرد را دریافت کرد. جنت گینور برای بازی در فیلم آسمان هفتم جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت. سال 1930 شاهد پا به عرصه گذاشتن نخستین ستارگان جهانی بود: اسپنسر تریسی، کلارک گیبل، بت دیویس و کاترین هپبورن همه برای نخستین بار جایزه گرفتند و هر چهار تن بعد ها در دهه های بعد نیز برنده جایزه اسکار شدند. نخستین کارگردان- ستاره ها نیز رفته رفته وارد میدان شدند. فرانک کاپرا در این دهه سه بار (از جمله برای فیلم یک شب اتفاق افتاد) جایزه برد و جان فورد نیز اولین اسکار از چهار اسکار بهترین کارگردانی را در همین دهه برای فیلم خبرچین گرفت.

در دهه 1930 دو فیلم کلاسیک از دو فیلم برنده جایزه شکست خوردند. در سال 1932 وداع با اسلحه با شرکت گری کوپر و آلن هیز جایزه را به سواره نظام باخت و فیلم صفحه اول با شرکت پت اوبراین نیز در سال 1930 – 31 در برابر فیلم وسترن سیمارون که برنده جایزه شد، ناکام ماند. در سال 1935 فیلم یک شب اتفاق افتاد به کارگردانی فرانک کاپرا نخستین فیلمی بود که پنج جایزه بهترین کارگردانی، بهترین بازیگران زن و مرد، بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه را یکجا برد. داستان روزنامه نگاری که عاشق خانمی می شود که وارث ارثیه هنگفتی است اما از خانواده اش گریزان است، جایزه بهترین بازیگر مرد را برای کلارک گیبل به ارمغان آورد. در همان سال یکی از بزرگترین پیشگامان سینما، دیوید وارک گریفیث که "به مردی که هالیوود را اختراع کرد" شهرت داشت جایزه ویژه آکادمی را برد. گریفیث پیشگام ابداع و استفاده از بسیاری از فنون داستانگویی در سینما بود و یکی از نخستین آثار کلاسیک سینما موسوم به تولد یک ملت را در سال 1915 کارگردانی کرد.

دهه 1940

سینما همچنانکه از نظر اندازه و اهمیت رشد می کرد، تعداد ستارگانش نیز رو به فزونی بود. اینگرید برگمان در این دهه چهار بار نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر زن شد و سرانجام در سال 1944این جایزه را برای ایفای نقش در فیلم چراغ گاز گرفت. لارنس اولیویر بازیگر تئاتر بریتانیا با موفقیت به هالیوود راه یافت و شش بار نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگری و بهترین کارگردانی شد. جیمز استوارت نیز که جمعاً پنج بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد، سه بار در این دهه نامزد شد و در سال 1940 جایزه اسکار را برای بازی در فیلم داستان فیلادلفیا برد. به روایتی غولهای پیشگام سینمای آمریکا، فرانک کاپرا، بیلی وایلدر، جان فورد و اورسن ولز قویترین آثار خود را در این دهه خلق کردند. جیمز استوارت نیز که جمعاً پنج بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد در سال 1940 فیلم بربادرفته بیشتر جوایز اصلی اسکار را درو کرد. در حالیکه این فیلم هنوز یک اثر کلاسیک به شمار می آید، کارگردانش ویکتور فلمینگ در بوته فراموشی مانده است. در سال 1941 رقابت بر سر جایزه بهترین فیلم میان فیلمهای خوشه های خشم، ربکا، داستان فیلادلفیا و دیکتاتور بزرگ بسیار فشرده بود. ربکای هیچکاک جایزه را برد؛ اما از آنجا که جایزه بهترین فیلم همیشه به تهیه کننده داده می شود، دست خود هیچکاک هرگز به جایزه اسکار نرسید. در رقابت بر سر جایزه بهترین کارگردانی جان فورد از هیچکاک پیش افتاد. هیچکاک انگلیسی چند بار دیگر نیز نامزد اسکار شد اما به آن دست نیافت. هیچکاک چند بار دیگر نیز نامزد اسکار شد اما به آن دست نیافت در سال 1942 والت دیزنی جایزه ایروین تالبرگ موسوم به جایزه دستاورد تمام عمر را گرفت. این همان سالی بود که پروژه شخصی او، فانتازیا، شکست سختی خورد و دیزنی اشک ریزان از عدم توفیق آن در گیشه خبر داد. بازی روزگار این است که امروز فانتازیا را یک اثر کلاسیک سینمای کارتونی می شناسند. مراسم اسکار سال 1942 یکی از بحث انگیزترین مراسم در نوع خود بود. دره من چه سبز بود به کارگردانی جان فورد اسکار بهترین فیلم را برد و همشهری کین اورسن ولز را ناکام گذاشت. فورد در زمینه بهترین کارگردانی هم اورسن ولز تازه کار را از جایزه محروم کرد. برخی استدلال می کند که این بزرگترین بی عدالتی در تاریخ اسکار بود.

دهه 1950

این دهه تحت تاثیر نام تعدادی از بزرگترین کارگردانانی که به سینما شکوه بخشیده اند قرار داشت. دیوید لین، آلفرد هیچکاک، الیا کازان، جان هیوستن و جان فورد، همه شاهکارهای خود را در دهه پنجاه آفریده اند. کاترین هپبورن با چهار اسکار پر افتخارترین بازیگر تاریخ سینما از نظر آکادمی است این همان دهه ای بود که شاهد نمایش سرگیجه، پل رودخانه کوای، در بارانداز، اتوبوسی به نام هوس و قایق افریکن کوئین (مشهور به ملکه آفریقایی) بود. مارلون براندو، یکی از تیزهوش ترین ستارگان هالیوود در دهه پنجاه بر پرده درخشید. او پنج بار نامزد دریافت اسکار شد اما برای دریافت اسکار می بایست تا سال 1954 که بخاطر بازی در فیلم در بارانداز جایزه گرفت منتظر اسکار می ماند. کاترین هپبورن که دوبار هم در دهه های 30 و 40 نامزد دریافت اسکار شد بود سه بار هم در دهه 50 نامزد شد و چهار بار در دهه 60 و برای آخرین بار در سال 1982 نامزد اسکار شد. هپبورن در مجموع دوازده بار نامزد اسکار شد و چهار بار به این جایزه دست یافت که هنوز هیچ بازیگری به این رکورد دست نیافته است. جذابیت و محبوبیت هیچ بازیگر زن دیگری به اندازه او طولانی نشد و هیچ زنی هم به اندازه او در مراسم اسکار سالهای مختلف موفقیت کسب نکرد. مارلون براندو نخستین اسکارش را برای فیلم در بارانداز بدست آورد وجه غالب فیلمهای این دوره ترکیبی از شگفت انگیزی و مسخرگی بود. با این حال آکادمی در سال 1951 جایزه بهترین فیلم را – به درستی - به همه چیز درباره ایو و در سال 1955 به از اینجا تا ابدیت اعطا کرد. اما در سال 1952 که اسکار بهترین فیلم به یک آمریکایی در پاریس داده شد (آنهم در برابر اتوبوسی به نام هوس) و در سال 1957 که اسکار را به دور دنیا در هشتاد روز دادند، آکادمی آشکارا به خطا رفته بود. در سال بعد از آن هم همین اتفاق افتاد. وقتی اسکار بهترین فیلم را به بزرگترین نمایش روی زمین دادند حتی مری پیکفورد که مجری برنامه بود، موقع اعلام نام فیلم برنده کاملا جاخورده بود.

دهه 1960

بن هور نخستین فیلمی بود که به یازده اسکار دست یافت در همان حال که آمریکا با راه پیمایی های هواخواهان آزادیهای مدنی و ترور جان اف کندی در حال دگرگونی بود، هالیوود هم - هرچند به آهستگی - داشت تغییر می کرد. در سال 1968 برنده اسکار بهترین فیلم، یعنی در گرمای شب و نامزدهای دریافت این جایزه یعنی بانی و کلاید و گراجوئت نشان دهنده آمریکایی هشیارتر و با آگاهی سیاسی بیشتر بودند. آمریکایی که قرار بود در دهه 1970 متحول شود. اسپنسر تریسی با سه بار نامزد شدن برای اسکار در این دهه دوام کار حرفه ای اش را به اثبات رساند و در همان حال بت دیویس و کاترین هپبورن همچنان ستاره های محبوبی بودند. یکی از موفقترین فیلمهای این دهه بن هور بود که در سال 1960 با بردن 11 جایزه اسکار رکورد های قبلی را شکست و به مفهوم "فیلم عظیم حماسی" برنده جایزه اسکار معنی داد. بعدها فیلمهایی مانند رقصنده با گرگها، دلاور و گلادیاتور از همین الگو پیروی کردند. در سال 1964 سیدنی پواتیه اولین بازیگر سیاهپوستی بود که جایزه اسکار بهترین بازیگری را ( به خاطر بازی در فیلم سوسنهای مزرعه) گرفت. بازیگر سیاهپوست بعدی که اسکار گرفت دنزل واشینگتن بود که این جایزه را سه دهه بعد از آن برد. در سال 1967 آکادمی سرانجام مشکل اعطای جایزه اسکار به آلفرد هیچکاک را با دادن جایزه دستاورد تمام عمر حل کرد. این تنها باری بود که دست هیچکاک به مجسمه اسکار خورد. او فقط زیر لب گفت: "ممنون!" و از صحنه پائین آمد. در دهه 60 موزیکالها هم محبوب بودند. داستان وست ساید، بانوی زیبای من ، آوای موسیقی ( در ایران: اشکها و لبخندها) و اولیور اسکار بهترین فیلم را گرفتند. در سال 1969 آکادمی یک بار دیگر نشان داد که برخی از تصمیم هایش در دراز مدت اعتبار ندارد. 2001: ادیسه فضایی ( در ایران: راز کیهان) استنلی کوبریک که اینک یکی از تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینما به شمار می آید هم در رشته بهترین فیلم و هم در زمینه بهترین کارگردانی نادیده گرفته شد. در عوض جایزه بهترین فیلم را به فیلم اولیور و اسکار بهترین کارگردانی را به کارول رید دادند.

دهه 1970

سالهای 1970 برای فیلمسازان آمریکا دهه تجربه های بزرگ بود. فیلمسازان آمریکایی در این دهه تعدادی از بهترین فیلمهای آمریکایی را ساختند. نسل جدیدی از فیلمسازان جوان آمریکایی مانند مارتین اسکورسیزی، ویلیام فریدکین، فرانسیس فورد کاپولا، استیون اسپیلبرگ، نورمن جیوسون و سیدنی پولاک در این دهه پا به عرصه فیلمسازی گذاشتند. آنها با زیبایی شناسی فیلمهای اروپایی پرورش یافته بودند و تغییر لحن ناشی از نوغ فیلمسازی آنها در فهرست اسامی نامزد ها و برندگان جوایز اسکار تاثیر گذاشت. چایناتاون (محله چینی ها)، پدرخوانده، ارتباط فرانسوی، آخرین نمایش و مش همگی در آغاز این دهه نامزد جایزه اسکار شدند. در این دهه نسل تازه ای از بازیگران هم در هالیوود به عرصه رسید. رابرت دونیرو و جک نیکلسون هم ار نظر ظاهری و هم از نظر طرز تلقی با بازیگران کلاسیک مانند کلارک گیبل و کری گرانت تفاوت داشتند. در سال 1971 آکادمی بار دیگر به تصحیح یکی از اشتباهاتش اقدام کرد و به اورسن ولز یک اسکار افتخاری داد. در همان سال، جورج سی اسکات اولین بازیگری بود که جایزه اسکار را رد کرد. او پیش از مراسم پیغام داد که برای دریافت جایزه نخواهد رفت و مراسم را "یک رژه گوشتی دو ساعته" نامید. در سال 1972 به چارلی چاپلین هم یک اسکار افتخاری دادند. بسیاری لحظه دریافت جایزه او را عاطفی ترین لحظه در تاریخ اسکار نامیدند در سال 1972 به چارلی چاپلین هم یک اسکار افتخاری دادند. بسیاری لحظه دریافت جایزه او را عاطفی ترین لحظه در تاریخ اسکار نامیدند. چارلی بیست سال پیش از آن، هنگامی که رفتار سیاسی او زیر ذره بین قرار گرفت از آمریکا رفت و هنگامی که در سال 1972 برای دریافت جایزه اسکار برگشت طولانی ترین کف زدنها در حالیکه همه به پا ایستاده بودند، در انتظارش بود. تقریبا تمام فیلمهای بزرگ برنده اسکار این دهه مانند پدرخوانده قسمت اول و دوم و پرواز برفراز آشیانه فاخته، (در ایران: دیوانه ای از قفس پرید) منهای چند استثنا هنوز در زمره فیلمهای کلاسیک هستند. در سال 1974 فیلم نیش (با بازی پل نیومن و رابرت ردفورد) با پشت سر گذاشتن دیوارنگاریهای آمریکایی و جن گیر برنده اسکار شد و سه سال بعد، راکی سیلوستر استالونه با پشت سرگذاشتن راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی و همه مردان رئیس جمهور آلن جی پاکولا جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی (جان آویلدسون) را برد. جنگ ستارگان، (جورج لوکاس) موفق ترین فیلم این دهه در سال 1978 هفت جایره اسکار را در رشته های فنی برد اما جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردان را به آن ندادند.

دهه1980

مریل استریپ که در مجموع دوازده بار نامزد اسکار شده، از موفقترین بازیگران زن دهه 1980 بود فیلمهای بزرگ نامزد اسکار در این دهه به خوبی فیلمهای دهه 1970 نبودند. در این دهه فیلمهای احساساتی مانند رانندگی برای خانم دیزی، دست و دل باز، (Rain Man( دختر شاغل، و کنار برکه طلایی نامزد اسکار شدند. اما فیلمهای خوبی مانند گمشده،عین جنس، رنگ ارغوانی، جوخه، فرزندان خدایی کهتر،امید و جلال، و می سی سی پی می سوزد هم که ترکیبی از یک حس تاریخی و وجدان اجتماعی را بازتاب می دادند نیز در میان نامزدهای اسکار دیده می شد. سال 1981 یک تجدید حیات کوچک هم برای سینمای بریتانیا بود. ارابه های آتش در هفت رشته نامزد شد و چهار جایزه اسکار را برد. سال بعد از آن، گاندی در 11 رشته نامزد شد و هشت جایزه را برد. ارابه های آتش فیلم محبوب سال 1981 یعنی فیلم سرخهای وارن بیتی که در 12 رشته نامزد اسکار شده بود اما تنها سه جایزه برد را تحت الشعاع قرار داد. یکی از این سه جایزه، اسکار بهترین کارگردانی بود. دو تن از مهمترین بازیگران این دوره، مریل استریپ و داستین هافمن برای بازی در فیلم کریمر علیه کریمر اسکار گرفتند. استریپ که بعد از کاترین هپبورن موفقترین بازیگر برنده اسکار است، در این دهه پنج بار دیگر هم نامزد دریافت جایزه شد. هافمن در سال 1983 برای فیلم توتسی نامزد شد و در آغاز دهه 1990 دومین اسکار بهترین بازیگری را برد. این دهه با این اتفاق نامیمون آغاز شد که درام خانوادگی رابرت ردفورد به نام مردم معمولی، اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را از چنگ شاهکار مارتین اسکورسیزی به نام گاو خشمگین درآورد. در سال 1984 فیلم شرایط مهرورزی پنج جایزه اسکار از جمله سه جایزه برای جیمز بروکز به عنوان کارگردان، تهیه کننده و نویسنده را درو کرد. چنین موفقیتی را تنها چهار کارگردان دیگر داشته اند: لئو مک کری در سال 1944، بیلی وایلدر در سال 1960 ، فرانسیس فورد کاپولا در سال 1974 و جیمز کامرون در سال 1997. در سال 1981 رابرت دنیرو که چهار بار نامزد اسکار بهترین بازیگری شده بود سرانجام اسکارش را برای بازی در چهارمین فیلمی که با مارتین اسکورسیزی کار کرد برای ایفای نقش جیک لاموتای مشتزن در فیلم گاو خشمگین گرفت. جک نیکلسون همچنان محبوب آکادمی بود و اولین بازیگری بود که بعد از دریافت اسکار بهترین بازیگر (در سال 1976 برای فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته) در سال 1984 (برای فیلم شرایط مهرورزی) اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل را گرفت.

دهه 1990

این دهه برای سینمای بریتانیا دهه پرکاری بود. در عرض هفت سال نه فیلم بریتانیایی از جمله فول مانتی، چهار عروسی و یک تشییع جنازه،رازها و دروغها و و بازی گریستن نامزد دریافت اسکار شدند. در سال 1999 شکسپیر عاشق جایزه اسکار بهترین فیام را برد و نجات سرباز رایان را ناکام گذاشت. گرچه تاریخ اسکار پر از شکایتهای این چنینی است اما تبلیغات کمپانی سازنده شکسپیر عاشق برای کسب اسکار در این زمینه رقابت را به حد نازلی رساند. با این حال از آن پس تبلیعات و جوسازی شدید برای بدست آوردن اسکار بیشتر تبدیل به قاعده شده است تا استثنا. در سال 1991 کوین کاستنر با فیلم با گرگها می رقصد که جایزه اسکار بهترین فیلم را گرفت، به تجدید حیات نوع وسترن دست زد. با وجود محبوبیت نوع وسترن، این فیلم دومین وسترنی است که اسکار بهترین فیلم را برده است. بعدا در سال 1992 فیلم نابخشوده کلینت ایستوود سومین وسترنی شد که اسکار گرفت. تام هنکس با کسب دو اسکار پی در پی به یکی از محبوب ترین بازیگران هه نود تبدیل شد مارتین اسکورسیزی در دهه 1990 هم نادیده گرفته شد. کارگردان دوستان خوب این بار جایزه را به کوین کاستنر واگذاشت. استیون اسپیلبرگ که دست کم از نظر مالی موفقترین کارگردان سینما به شمار می رود سرانجام در سال 1994جایزه اسکار بهترین فیلم را برای فهرست شیندلر گرفت. این فیلم در 12 رشته نامزد اسکار بود و هفت جایزه را گرفت و نظر بسیاری را که فکر می کردند اسپیلبرگ تنها می تواند فیلمهای پرماجرای عامه پسند بسازد عوض کرد. تام هنکس خود را به عنوان اسپنسر تریسی نسل خود تثبیت کرد. او در این دهه دو اسکار گرفت. یک بار در سال 1994 برای فیلم فیلادلفیا و یک بار هم در سال 1995 برای فیلم فارست گامپ. در سال 1997 هنگامی که برای نخستین بار هیچیک از کمپانیهای بزرگ هالیوود فیلمی در میان نامزد های جایزه اسکار بهترین فیلم نداشتند، فیلم بیمار انگلیسی آنتونی مینگلا مطرح شد. اما باز هم برنده نهایی هالیوود بود. سال بعد، تایتانیک که هالیوودی ترین فیلم عالم است اسکارها را درو کرد. این فیلم در 14 رشته نامزد اسکار بود و 11 اسکار را برد. درست به اندازه اسکار های بن هور. آکادمی همچنان به فیلمهای حماسی و تاریخی هم علاقمند بود. دلاور مل گیبسون در سال 1996 اسکار بهنزین فیلم و بهترین کارگردانی را گرفت.

2000 به بعد

قرن جدید زمان به صحنه وارد شدن تصویرسازی کامپیوتری بود. این فن آوری به استودیوها این اعتماد به نفس را داد تا بار دیگر به ساختن فیلمهای عظیم حماسی مانند سه گانه ارباب حلقه ها و گلادیاتور که یکی از نخستین برندگان اسکار در قرن تازه بود روی بیاورند. صنعت فیلم بالیوود هند نیز بال و پر گشود و با فیلمهایی مانند لاگان و دوداس تماشاگران غربی را مخاطب قرار داد. در مراسم اسکار سال 2001 وقتی گلادیاتور جوایز را برد، ریدلی اسکات خاطره بن هور را زنده کرد. این فیلم در 12 رشته نامزد اسکار بود و پنج اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین بازیگر (راسل کرو) را گرفت. اما خود اسکات جایزه بهترین کارگردانی را نگرفت. اسکار به استیون سودربرگ رسید که آن را بخاطر فیلم قاچاق برد. ببرخیزان، اژدهای پنهان، موفقترین فیلم غیر انگلیسی زبان تاریخ، نیز به اسکار نزدیک شد اما از فیلم گلادیاتور که حماسه سنتی تری بود؛ شکست خورد. در سال 2002 هالی بری به عنوان اولین زن سیاهپوستی که برنده اسکار بهترین بازیگر شد به چهره ای تاریخساز بدل شد. در همان مراسم، دنزل واشینگتن دومین سیاهپوست برنده اسکار بهترین بازیگر مرد شد. جوایز بازیگری کم و بیش موفقیت های دیگر فیلم ذهن زیبای ران هاوارد را تحت الشعاع قرارداد. در سال 2003 فیلم شیکاگو با بردن شش اسکار بازگشت فیلم موزیکال را رقم زد. سه گانه ارباب حلقه ها هم در گیشه موفق بود اما آکادمی ابتدا صبر کرد تا هر سه فیلم ساخته شود. در سال 2004 بازگشت پادشاه تمام جوایز از 11 جایزه ممکن از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی (پیتر جکسون) را برد. دو فیلم قبلی این سه گانه در سالهای 2002 و 2003 موفقیتهای محدودی در مراسم اسکار داشتند و شش اسکار از 19 اسکاری را که نامزد بردن شان شده بودند، بردند. در سال 2004 شون پن بخاطر ایفای نقش در رود مرموز جایزه اسکار بهترین بازیگری را برد و شارلیز ترون هم بخاطر ایفای نقش یک قاتل در فیلم هیولا اسکار بهترین بازیگر زن را ربود. در سال 2005 فیلم دختر میلیون دلاری ساخته کلینت ایستوود، بازیگر و کارگردان آمریکایی، اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد. این فیلم که در هفت بخش نامزد اسکار بود، جوایز بهترین فیلم و بهترین کارگردان را بدست آورد و هیلاری سوانک و مورگان فریمن بازیگر سیاه پوست آمریکایی، نیز بخاطر بازی در این فیلم به ترتیب جوایز بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین بازیگر مکمل مرد را به خود اختصاص دادند.

نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 12:8 | لینک  | 

بهترین بازی های تاریخ سینما چاپ ايميل
نوشته شده توسط آشـــفته   
26 فروردين 1387,ساعت 09:46:04
- پیتر اوتول در نقش تى ایى لورنس در فیلم لورنس عربستان (۱۹۶۲)
بخشى از حوادثى که در مورد این فیلم وجود دارد مربوط به اوتول و حضور او در این فیلم است چرا که نقش لورنس ابتدا به مارلون براندو و آلبرت فینى پیشنهاد شده بود و گرچه دیوید لین (کارگردان فیلم) او را یک انگلیسى خل مزاج براى بازى در فیلم «روزى که بانک انگلستان سرقت شد» خوانده بود ولى اوتول ۳۰ ساله بازى اى در فیلم لورنس عربستان ارائه داد که تقریباً تصور هر هنرپیشه دیگرى در نقش او غیرممکن است. گرچه این نقش به گفته خودش تا پایان عمر همراهش بود ولى در مراسم اسکار آن سال رقابت را به گریگورى پک (براى بازى در فیلم کشتن مرغ مقلد) واگذار کرد و پس از آن نیز ۶ بار دیگر نامزد دریافت جایزه شد ولى در هیچ کدام از آنها نیز موفق نبود و در نهایت اسکار افتخارى در ۷۰ سالگى گرفت. او در مورد این نقش مى گوید: من محسور این نقش شده بودم و دو سال و سه ماه به چیزى به جز لورنس فکر نمى کردم ولى این براى من بد بود و حس بازیگرى ام را در آینده از بین برد. ۲- مارلون براندو در نقش ترى مالوى در فیلم در بارانداز (۱۹۵۴)
الیا کازان شخصیت ترى مالوى را بچه معصوم کودنى نامید که کارهاى بدى انجام داده و مى خواهد گناهانش بخشوده شود. مالوى بهترین بازى تمام دوران حرفه اى براندو است و یکى از نقاط اوج آن صحنه به یاد ماندنى در تاکسى است جایى که برادرش چارلى با ناامیدى به رویش اسلحه مى کشد و ترى مالوى با آرامش آن را کنار مى زند و آرام مى گوید: چارلى، چارلى... این کار اون نبود. کار تو بود.

۳ مریل استریپ در نقش سوفى زاویس توسکا در انتخاب سوفى (۱۹۸۵)
قدرت بازیگرى مریل استریپ در این فیلم با لهجه باورنکردنى لهستانى و آلمانى او همراه شده شخصیت او در این فیلم در اوج رنگ و نگرانى در جریان جنگ دوم جهانى در رؤیاى مهاجرت به آمریکا به سر مى برد ولى این رؤیایى دست نیافتنى است و سونى هرگز نمى تواند از گذشته اش بگریزد.

۴- آل پاچینو در نقش سانى ورتزیک در بعدازظهر نحس (۱۹۷۵)
پاچینو در این فیلم نقش سارق بانک را ایفا مى کند که براى جبران هزینه عمل جراحى دوستش ناچار به سرقت شده و سیدنى لومت از پاچینو خواست تا شخصیت سانى کمترین تفاوت را با شخصیت سرکش و عصبى پاچینو داشته باشد. در صحنه اى بداهه که سانى با تلفن صحبت مى کند، بازى پاچینو به قدرى هیجان زده است که حس مى کنم یک نفر باید به پاچینو بگوید که این فقط یک فیلم است.

۵- بت دیویس در نقش مارگو چانینگ در فیلم همه چیز درباره ایو (۱۹۵۰)
تمایل دیویس به بازى در نقش مارگو حسود، تلخ مزاج و بداخلاق در واقع به این دلیل بود که در چهل سالگى، شخصیت خود دیویس در پشت دوربین تفاوت زیادى با مارگو نداشت.

۶- جیمز کاگنى در نقش جورج کوهان در فیلم یانکى دودل دندى (۱۹۴۲)
ماکاگنى را از بازى در نقش تبهکاران سخت گیر (دشمن مردم) عشاق احساساتى (The Strawberry Blonde) و قاتل روان پریش (White Heat) مى شناسیم اما در یانکى دودل دندى او قهرمان یک فیلم موزیکال است که بارها تماشاچى را به خنده و گریه وامى دارد.

۷- داستین هافمن در نقش راستو در فیلم کابوى نیمه شب (۱۹۶۹)
آنچه باعث تأسف اکثر تماشاگران در پایان فیلم شد، رؤیاهاى برباد رفته راستو و سرنوشت تلخ او نیست بلکه مظلومیت انسانیت او در این دنیا است. جان شلزینگر در ابتدا فقط مى خواست قانع شود که داستین هافمن توانایى بازى در نقش یک بیلیاردباز خیابانى را دارد اما هافمن که با بازى در فیلم فارغ التحصیل در آن زمان شهرت زیادى داشت، چیزى از تصورات شلزینگر در نقش فردى ارائه داد که تمام زندگى اش در لبه پرتگاه زندگى گذراند.

۸- جیمز استوارت در نقش جورج بیلى در فیلم زندگى شگفت انگیزى است (۱۹۴۶).
نخستین بازى جیمز استوارت پس از پایان خدمت در جنگ دوم جهانى که طى آن شاهد به واقعیت پیوستن رؤیاهاى مردى هستیم که در آغاز راه مسؤولیت هایش سد بزرگى در برابر خواسته هایش بود.

۹ - جین دایلدر در نقش دکتر فردریک فرانکن اشتاین در فیلم فرانکن اشتاین جوان (۱۹۷۴)
هیچ هنرپیشه کمدى نمى تواند در ارائه شخصیتى خل مزاج برابرى کند و فرانکن اشتاین جوان کمدى هجو مل بروکس براساس این شخصیت سینماى وحشت _ اوج بازى اوست.

۱۰ - رابرت دنیرو در نقش جکى لاموتا در گاو خشمگین (۱۹۸۰)
جکى لاموتا در بیان ساده فردى است که تنها براساس غرایز حیوانى اش زندگى مى کند و در رینگ بوکس با حریفانش مبارزه مى کند و هر عکس العملش در قالب انسانى هم تند و خشن است علی تی بی و البته دنیرو هنرپیشه اى است که به بهترین وجه این هیولاى مجسم را به روى پرده مى آورد.

۱۱ - دانیل دى لوییس در نقش کریستى براون در فیلم پاى چپ من (۱۹۸۹)
دى لوییس فراتر از بازى در قالب نویسنده اى معمول ظاهر مى شود و تلاش مى کند تا شخصیتى پیچیده، هوس باز و البته خوش ذهن را که در قالب جسمى معلول گرفتار آمده را ارائه کند. او براى بازى هرچه بهتر مدت زمانى را بر روى ویلچیر زندگى مى کرد و در این مدت دو دنده اش شکست. او حتى زمانى که مدیر برنامه هایش قصد ملاقات با او را داشت، حاضر نشد از نقش بیرون بیاید .

۱۲ - جک نیکلسون درنقش باداسکى بدجنس در فیلم آخرین جزئیات (۱۹۷۳)
گرچه نیکلسون براى این نقش آفرینى در قالب یک سرباز نیروى دریایى نامزد دریافت اسکار شد اما این فیلمى نیست که مورد علاقه طرفداران نیکلسون جوان باشد. اما واقعاً چه کسى بهتر از نیکلسون مى تواند نقش یک ضد قهرمان در نیروى دریایى را بازى کند؟

۱۳ - کاترین هیپورن درنقش النور در فیلم شیر در زمستان (۱۹۶۸)
مدتها قبل که نقش هاى محورى زیادى به هنرپیشگان زن هالیوود اعطا مى شد ، هیپورن نقش این ملکه قرن دوازدهمى انگلستان را ایفا کرد. حضور او بازى پیتر اوتول در نقش هنرى دوم را کاملاً تحت تأثیر قرار داد.

۱۴ - رابرت دووال در نقش مک اسلج در فیلم Tender Mercies ( ۱۹۸۳ )

بازى دووال در نقش یک خواننده شکست خورده ومسن موسیقى که اکنون تمام زندگى اش را تشکیل مجدد خانواده خلاصه کرده ، زمانى جذاب تر مى شود که بازیهایش در فیلمهایى چون پدرخوانده و یا اینک آخرالزمان تیبی را به یاد بیاوریم.

۱۵ - تام هنکس در نقش جاش پاسکین در فیلم بزرگ (۱۹۸۸)
هنکس براى بازى در فیلمهاى فیلادلفیا و فارست گامپ جایزه اسکار دریافت کرد ولى براى بازى فوق العاده اش در نقش نوجوانى که مدیر یک شرکت اسباب بازى مى شود فقط یک نامزدى به دست آورد.

۱۶ - کرى گرانت در نقش دى آر دولین در فیلم بدنام (۱۹۴۶)
کرى گرانت و اینگرید برگمن در نقش مأمور دولین و آلیشیا هوبرمن جامعه شناس ، تریلر هیچکاک را به فیلمى ماندگار بدل کردند. گرانت در این فیلم نقش فردى را ایفا مى کند که على رغم اندوه درونى اش سرانجام به رابطه عاطفى دلخواهش مى رسد.

۱۷ - دنزل واشنگتن در نقش مالکوم ایکس در فیلم مالکوم ایکس (۱۹۹۲)
بازى واشنگتن دراین نقش از آن جمله نقش آفرینى هاست که شاید فقط خود او مى توانست ارائه دهد. اسپایک على در مورد او مى گوید: برنامه واشنگتن براى این نقش یک سال قبل از شروع فیلمبردارى آغاز شد او معتقد بود اگر قرار است این فیلم موفق باشد، همه چیز بر دوش او خواهد بود. او قرآن مى خواند و به زبان عربى عبادت مى کرد و خوردن مشروب الکلى و گوشت خوک را کنار گذاشت تا جسم و ذهنش را براى این نقش آماده کند.

۱۸ - امیلى واتسون در نقش بس مک نیل در فیلم شکستن امواج (۱۹۹۶)
واتسون را در اولین نقش آفرینى مهمش در قالب زنى ساده انگار مى بینیم که تصور مى کند مى تواند زندگى از هم پاشیده همسرش را با توسل به هر وسیله اى نجات دهد . شخصیت او عشق بچه گانه معصومانه به همسرش دارد و ما انعکاس همه این احساسات را در چهره واتسون مى بینیم.

۱۹ - آل پاچینو در نقش مایکل کورلئونه در فیلم پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)
پس از مرگ پدر ،مایکل کورلئونه به جاى او به قدرت مى رسد اما عدم وفادارى برادرش فردو، روابط سرد با همسرش کى و جنگ داخلى براى سرکوب کسانى که مى خواهند قدرت خانواده اش را تضعیف کنند، چهره اى اهریمن گونه از شخصیت مایکل ارائه مى دهد اما همه ما هنوز او را دوست داریم و او را شاهزاده تاریکى سینما مى دانیم.

۲۰ - پل نیومن در نقش فرانک گالوین در فیلم The verdiet(۱۹۸۲TB)
تعجب ما از تماشاى بازى حیرت آور نیومن در نقش گالوین وکیل متبحر و جدى فیلم زمانى بیشتر مى شود که بدانیم بخش عمده از خصوصیات کوچک شخصیت او در فیلمنامه موجود نبود و به پیشنهاد خود نیومن و عمدتاً به شکل بداهه به این شخصیت اضافه شده.

۲۱- جولیتا ماسینا در نقش کابیریا در فیلم شبهاى کابیریا (۱۹۵۷)
۲۲ - جانى دپ در نقش ادوارد دست قیچى در فیلم ادوارد دست قیچى (۱۹۹۰)
۲۳ - راسل کرو در نقش جفرى ویگاند در فیلم خودى (۱۹۹۹)
۲۴ - همفرى بوگارت در نقش فرد دابز در فیلم گنجهاى سیرامادره (۱۹۴۸)
۲۵ - گرتا گاربو در نقش نینو چکا در فیلم نینو چکا (۱۹۳۹)
۲۶ - ماریا فالکونتى در نقش ژاندارک در فیلم مصائب ژاندارک (۱۹۲۸)
۲۷ - مارلون براندو در نقش پل در فیلم آخرین تانگو در پاریس
۲۸ - روزالیند راسل در نقش هیلدى جانسوى در فیلم His Girl Friday (۱۹۴۰)
۲۹ - پیتر سلرز در نقش چنس باغبان در فیلم آنجا بودن (۱۹۷۹)
۳۰ - جیمز استوارت در نقش جان فرگوسن در فیلم سرگیجه (۱۹۵۸)
۳۱ - جمى فاکس در نقش رى چارلز در فیلم رى (۲۰۰۴)
۳۲ - ادرى هپبورن در نقش هالى گالیگتى در فیلم صبحانه درتیفانى (۱۹۶۱)
۳۳- داستین هافمن در نقش مایکل دورسى ‎/ دورتى میکلز در فیلم توتسى (۱۹۸۲)
۳۴ - باستر کتیون در نقش جانى گرى در فیلم ژنرال (۱۹۲۷)
۳۵ - فیلیپ سایمور هافمن در نقش ترومن کاپوتى در فیلم کاپوته (۲۰۰۵)
۳۶ - فى داناوى در نقش کراس مالوى در فیلم محله چینى ها (۱۹۷۴)
۳۷ - جین هکمن در نقش هرى کال در فیلم مکالمه (۱۹۷۴)
۳۸ - کارول لو مبارد در نقش ماریا تورا در فیلم بودن یا نبودن (۱۹۴۲)
۳۹ - لاورنس اولیویه در نقش ریچارد سوم در فیلم ریچارد سوم (۱۹۵۵)
۴۰ - نیکول کیدمن در نقش سوزان استون مارتو در فیلم مردن براى (۱۹۹۵)
۴۱ - ساموئل ال جکسون در نقش جولز وین فیلد در فیلم قصه هاى عامه پسند (۱۹۹۴)
۴۲ - رابرت دنیرو در نقش تراویس بیکل در فیلم راننده تاکسى (۱۹۷۶)
۴۳- جیمزدین در نقش جیم در فیلم شورش بى دلیل (۱۹۵۵)
۴۴- چارلى چاپلین در نقش دلقک در فیلم روشنایى هاى شهر (۱۹۳۱)
۴۵ - زره ویترپسون در نقش تریسى فلیک در فیلم انتخابات (۱۹۹۹)
۴۶- تام هنکس در نقش چاک نولند در فیلم دورافتاده (۲۰۰۰)
۴۷ - جک نیکلسون در نقش اندل پاتریک مک مورفى در فیلم دیوانه از قفس پرید (۱۹۷۵)
۴۸- بیل موراى در نقش فیل کانزر در فیلم روز گراندهاگ
۴۹ - لیواولمن در نقش الیزابت ولگر در فیلم پرسونا (۱۹۶۶)
۵۰ - همفرى بوگارت در نقش سام اسپید در فیلم شاهین مالت (۱۹۴۱)
بازديد كننده: 13
نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 12:5 | لینک  | 

Professor, General College,
University of Minnesota

 

The Frenchman Louis Lumiere is sometimes credited as the inventor of the motion picture camera in 1895. Other inventors preceded him, and Lumiere's achievement should always be considered in the context of this creative period.  Lumiere's portable, suitcase-sized cinematographe served as a camera, film processing unit, and projector all in one. He could shoot footage in the morning, process it in the afternoon, and then project it to an audience that evening. His first film was the arrival of the express train at Ciotat. Other subjects included workers leaving the factory gates, a child being fed by his parents, people enjoying a picnic along a river. The ease of use and portability of his device soon made it the rage in France. Cinematographes soon were in the hands of Lumiere followers all over the world, and the motion picture era began. The American Thomas Alva Edison was a competitor of Lumiere's, and his invention predated Lumiere's. But Edison's motion picture camera was bulky and not portable. The "promoter" in Lumiere made the difference in this competition. For a good description of these historical developments, read Erik Barnouw's Documentary: A History of the Non-Fiction Film, 2nd revised edition, New York: Oxford Univ. Press, 1993.

Films from the Silent Era

YEAR

FILM

DIRECTOR

COUNTRY

1915

Birth of a Nation

D. W. Griffith

USA

1919

Broken Blossoms

D. W. Griffith

USA

1919

The Cabinet of Dr. Caligari

Robert Wiene

Germany

1922

Nosferatu

F. W. Murnau

Germany

1922

Nanook of the North

Robert J. Flaherty

USA

1924

The Last Laugh

F. W. Murnau

Germany

1925

Strike

Sergei Eisenstein

Russian

1925

Potemkin

Sergei Eisenstein

Russian

1925

The Gold Rush

Charlie Chaplin

USA

1925

The Street of Sorrow

G. W. Pabst

Germany

1926

Metropolis

Fritz Lang

Germany

1927

Sunrise

F. W. Murnau

Germany

1929

The Blue Angel

Josef Von Sternberg

Germany

1930

All Quiet on the Western Front

Lewis Milestone

Germany

1931

M

Fritz Lang

Germany

1931

City Lights

Charlie Chaplin

USA

1936

Modern Times

Charlie Chaplin

USA

Commentary:

For the first twenty years of motion picture history most silent films were short--only a few minutes in length. At first a novelty, and then increasingly an art form and literary form, silent films reached greater complexity and length in the early 1910's. The films on the list above represent the greatest achievements of the silent era, which ended--after years of experimentation--in 1929 when a means of recording sound that would be synchronous with the recorded image was discovered. Few silent films were made in the 1930s, with the exception of Charlie Chaplin, whose character of the Tramp perfected expressive physical moves in many short films in the 1910's and 1920s. When the silent era ended, Chaplin refused to go along with sound; instead, he maintained the melodramatic Tramp as his mainstay in City Lights (1931) and Modern Times (1936). The trademarks of Chaplin's Tramp were his ill-fitting suit, floppy over-sized shoes and a bowler hat, and his ever-present cane. A memorable image is Chaplin's Tramp shuffling off, penguin-like, into the sunset and spinning his cane whimsically as he exits. He represented the "little guy," the underdog, someone who used wit and whimsy to defeat his adversaries.

Eisenstein's contribution to the development of cinema rested primarily in his theory of editing, or montage, which focused on the collision of opposites in order to create a new entity. One of the greatest achievements in editing is the Odessa Steps sequence, in his film Potemkin (1925). Eisenstein intercut between shots of townspeople trapped on the steps by Czarist troops, and shots of the troops firing down upon the crowd. Members of the crowd became individual characters to viewers as the montage continued. Within the editing track the fate of these individuals was played out. A mother picks up her dead child and confronts the troops. Then she is shot. A student looks on in terror and then flees--his fate uncertain. An old woman prays to be spared, but she is killed by a soldier who slashes her face with his saber. When a woman holding her baby carriage is killed, she falls to the steps, and the carriage begins a precipitous decline--shots of the baby crying are intercut with wide shots of the carriage rolling down the steps. To Eisenstein, each individual shot contributed an energy within the editing track that yielded far more than the sum total of shots. In other words, the "combination" of shots through editing created a new entity, based on the expressive emotional energy unleashed through the editing process.

Brian De Palma imitated the Odessa Steps sequence in The Untouchables (1987) in a scene where Kevin Costner, playing Eliot Ness, and his companions are waiting to ambush several mobsters. This confrontation is punctuated by the use of the baby carriage plummeting down a long series of steps while the good guys and the bag guys remain in a standoff. A more effective homage to Eisenstein can be seen in Francis Ford Coppola's Apocalypse, Now (1976), when at the end of the film a cow is slaughtered ritualistically by the native people deep in the Vietnamese jungle. Shots of the slaughter are intercut with shots of the Martin Sheen character wielding a machete against the hulking Marlon Brando character, the crazed former American officer who has retreated to the jungle from the horrors of war and has become a sort of deity to the native people in his compound. Coppola was aware of a famous scene in Eistenstein's Strike (1925), when two dramatic scenes are intercut: one of Czarist troops massacre peasants, another of a cow being butchered.

Although the technology for making movies was invented in 1895, a significant realization of the potential for film as art occurs with the appareance of D. W. Griffith's 1915 full-length epic,  Birth of a Nation.   In this film Griffith utilized crosscutting (parallel editing) effectively, particularly at the climax, when a number of editing tracks play off one another. He also portrayed battle scenes magnificently, with action in one set of shots moving from left to right, while action in another set of shots moves from right to left.  But Griffith's work is diminished severely by the overt racism employed in characterizations and plotting and the positive portrayal of the Ku Klux Klan.  As a sidelight, readers interested in films about Griffith should check Good Morning, Babylon (1987), directed by the Taviani brothers.  It tells the story of two Italian immigrants who become carpenters on the set of Griffith's epic film Intolerance (1916).  The English actor Charles Dance plays Griffith.  Other well-known Griffith melodramas  include Broken Blossoms (1919) and Way Down East (1920).

The German directors listed below deserve credit for their experimentation with unusual camera angles and complex stage settings. Two examples of this approach is The Cabinet of Dr. Caligari (1919) by Robert Wiene and the nightmare-like Nosferatu (1919) by F. W. Murnau. The latter is also credited with perfecting the use of visual language in The Last Laugh (1924), a film about a lonely old man who is ridiculed by others. Few titles are used in the film because Murnau is able to communicate meaning by virtue of well-placed visual cues. One of the most unforgettable openings to a film is the opening scene from M (1931), directed by Fritz Lang. In that opening a child is shown playing with a ball. These shots are intercut with shots of the child's mother setting the table for a meal. As the scenes progress, it becomes evident that someone is following the child. Meanwhile, the mother completes the table setting. The last shot in the scene shows the ball rolling away. Where is the child? The murderer (M) has taken her. Fritz Lang went on to make films in America in the 1930s and 1940s. Another German director who went to Hollywood is F. W. Murnau. He made his first American film in 1927. The film, Sunrise, portrayed a married man's downfall when he is seduced by an evil dark temptress.

A last note: the 1922 film Nanook of the North, directed by the American Robert Flaherty, is often credited as the first great achievement of documentary (or non-fiction) film. Flaherty lived among the Eskimos for six months, edited the film back in America, and was lauded for his achievement when the film premiered in New York City. Only a few documentary titles will appear in the lists of films that follow.  I hope you will enjoy perusing these lists and consider renting titles youhave not viewed bef

                                                                                                                        Crisis

                                                                                              

Barely more than half a century after its invention, the whole of world cinema was spiralling dangerously downward. In America at first, but closely followed by Europe, the cinema industry from production to end use in cinemas was deeply stricken by a crisis that many commentators, including the most authoritative experts, saw as irreversible: the cinema was dying.
The reasons behind the slump were certainly various. Structural shortcomings were compounded by social and cultural change on a vaster scale. The exhibition industry was certainly slow to see the need for structural renewal, while producers were guilty of insisting on the reiteration of certain models, ignoring increasing audience demand for more diversified product; but there were also technological changes under way which altered social dynamics and affected
the entire collectivity. Labour procedures changed in a matter of years and the make-up of society was traumatically transformed. Leisure time and money could now be spent on many things besides going to the movies, while domestic habits changed utterly: consumption of images became more private, achieved increasingly via the electronic reproduction of television and the new technologies available for use in the home. All of this inevitably reduced public consumption in the cinema.
So the cinema certainly underwent a crisis, but now more than ever the term needs to be applied to socio-cultural processes and phenomena which go far beyond the specifics of one industry; and since many of the causes were in fact external, the ground lost is all the harder to make up.
The effects produced by the crisis were of an equally varied nature, and affected the cinema in different ways. The pulverization of a once top-heavy structure became acute: the production areas that previously followed well-codified patterns and gave an added dimension to any new product have today, with the exception of the U.S. majors, lost their way and their confidence. The language of the cinema itself, once unique and universal, has fragmented into a babel of languages reaching widely disparate audiences. As a result, the collective knowledge and imagination - previously carried by strong traditional elements such as film genres - has also been split into a variety of image stocks, each registered by its own separate following. This "Copernican" revolution brought benefits to the cinema, making the market more flexible and easier to break into for new talent, but also caused serious losses, felt most severely by exhibitors. Cinema closures were numerous, especially in small towns and the suburbs of big cities. In the space of a few years large tracts of every country became exhibition deserts, with the remaining cinemas concentrated only in the oases of major urban centres. The process damaged the vulnerable part of urban life by destroying the spaces for social interaction which cinemas had provided. Many a converted garage, office, disco or bank, or simply decaying building, may be identified at a closer look as a former cinema, a monument to the sudden transformations of our time.

 

The Americans

The relationship between the Hollywood "dream machine" and Europe is ambiguous: overtly one of rivalry fought out at the box office, and covertly one of love, pursued in the darkness of the auditorium. What is the fascination of Hollywood? How does it create the stuff of legend? And why in the course of this century has its product overwhelmed Europe's industry like a succession of tidal waves?
From the 1930's to the early post-war years, to the blockbusters of the 1980's: the alternating, almost cyclical pattern of colonization of Europe by American cinema is patently obvious. It is no easy task even to attempt to provide an explanation for the complex ramifications of the phenomenon.
We might restrict ourselves to the observation that the American cinema was best able to speak a universal language and create a reservoir of self-projection and identification for people everywhere. But could we go further and state that Hollywood had a natural ability to capture the desires and the subconscious of an era, offering the modern myths that suited the zeitgeist?
The vehicles of this stock of images were the stars, the individual catalysts of collective gossip, human beings elected to the rank of "demigods", the objects of boundless cult worship, expressed by their fans through explicit ceremonies (E. Morin, Les Stars).
The screen gods were a staple in the culture industry, both because they fuelled it - through the snooping and gossip, photos and interviews that appeared all over the various media, but above all in the press, and because they promoted behaviour and consumer items, fashions and lifestyles with great impact on the general public.
Thus, immediately after the Second World War, the expansion of American cinema (which, moreover, allowed Hollywood to sell off the surplus stock that had piled up during the war years) reinforced in filmgoers' minds the faces, gestures and actions of their favourite characters, causing the stereotypes of the American way of life to spread throughout the mass audiences on the other side of the Atlantic. Perhaps it was the films seen, seen again and then again until nearly memorized that familiarized European audiences with the consumer society, subverting a more traditionalist culture that practised thrift and abhorred waste. Hollywood exported not only films but the myth of the refrigerator, the fitted kitchen, electronic household appliances,
catalysing the dream of owning a car and home with every modern convenience.
Within a decade, however, the innate sense of timing of the U.S. culture industry had captured different
social moods and reflected them in star legends that were more disturbing and problematic, ready to stand as victims of the absurdity of a system that ignored the widespread angst in society. James Dean, Marylin Monroe and Marlon Brando were the three icons of a society discovering the limits and contradictions of the way it had portrayed itself; they were the symbols of a society on the brink of collapse. They were the last screen gods, afforded their definitive consecration - except for Brando - by their premature deaths. And after their loss, in Morin's view, the cinema never again recovered the ability to produce universal cult figures, because it had lost its central place in the media system to television. What the cinema did retain, however, we may safely say, was the ability to tell stories and to do so - in the forms that most involve our feelings and our passions - with the lightness of a dream.

 

The boom years

The 1950's were crucial years for the exhibition industry. On the one hand they were a period of strong recovery after the restrictions and inconvenience of the war, but on the other they also saw the first signs of a crisis that was soon to overtake the sector. Meantime, however, the cinema enjoyed its moment of greatest splendour, thanks to the widespread distribution of theatres and the broad demographic range of the audiences that flocked to them; for many, cinemagoing was a ritual almost as customary as their daily bread. There was no lack of opportunities to see a film; never as in the fifties did the cinema enjoy such penetration of so wide a variety of venues: on board ship, in-flight, drive-ins, open-air screenings on summer nights. Audiences seemed to enjoy the whole entertainment of going to the movies as much as the show itself. Actually watching the film could be only a part of a kaleidoscope of forms of cinemagoing, and traditional cinemas were joined by popular neighbourhood theatres, the film clubs where generations of cinema lovers learned their metier (this was the age of the cinema forum), the cinemas of schools and churches, with moralizing or educational programmes. There was large-scale reorganization, refurbishment and new building of cinemas: the vast size of theatres of this golden period testifies to exhibitors' faith that it would last. From 1955 to 1958, admissions reached their all-time high in most European countries.
Technological improvement was also proceeding apace: colour films became the norm, mostly printed by the inbibition system of Technicolor positives but shot on Eastmancolor negatives, while for safety reasons and because of its greater durability cellulose acetate replaced the highly flammable nitrate for prints. Nor were these by any means the only novelties. In 1953 Fox
perfected cinemascope, a system using anamorphic lenses to widen the horizontal dimension of the projection and offer the audience a more majestic and involving screen experience. The film that launched the new system was The Robe, which also featured four-track stereo sound. Another widescreen system had been introduced the previous year, cinerama, shot by three cameras set at different angles and then screened using three projectors, achieving an even wider field of vision. On the giant concave screen, cinerama produced an even more effective illusion of being actually involved in the action than cinemascope did. A massive publicity campaign accompanied the installation of the system by American technicians in Europe's major cities, where it aroused a great deal of interest; the screenings at Milan's Manzoni cinema continued for six months.
A flood of inventions marked this drive to overcome the limitations of the traditional screen - this was also the period of the brief flirtation with 3-D. Various systems of shooting and
projection for the wide screen were patented, sometimes, as in the case of the Vitavision process, using unusual film sizes (65-70 mm) to achieve more precise imaging. In sound recording and animation, too, there was a string of new devices intended to enhance the entertainment value. With the benefit of hindsight, however, all this exuberant creativity appears only too clearly, rather like the last years of silent film, as an attempt to veil the symptoms of a profound disquiet within the whole industry. The advent of television did no more than reveal the transformation in the dreams, desires and modes of collective leisure.

 

نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 12:26 | لینک  | 


   كلاه قرمزي و سروناز( 1381)

خلاصه داستان :
كلاه قرمزي پس از سالها در امتحانات مدرسه اش قبول مي شود و به عنوان شاگرد ممتاز مدرسه معرفي مي شود طوري كه حتي تصويرش از تلويزيون نيز پخش مي گردد. حالا بنا به قولي كه داده شده آقاي مجري بايد برايش يك دوچرخه بخرد ولي او توانايي مالي ندارد. در همين زمان تلفني از سوي عموي كلاه قرمزي كه قرمزي بزرگ نام دارد به او مي شود و كلاه قرمزي را همراه آقاي مجري و نرگس به منزل مجللش دعوت مي كند. در آن ديدار عموي كلاه قرمزي يك دوچرخه با ارزش به او هديه مي دهد. اما چندي بعد در جريان يك دزدي از منزل آقاي مجري و نرگس كه كلاه قرمزي نزد آنها زندگي مي كند، دوچرخه او نيز به سرقت مي رود. كلاه قرمزي دوچرخه را در خانه عمو نزد مشاورش اژدرخان مي بيند كه توسط سارقين به وي تحويل داده مي شود. اژدرخان كم كم كلاه قرمزي را در منزل قرمزي بزرگ به عنوان يك مزاحم مي بيند. مزاحمي كه خيلي زود وجود شخص ديگري در آن منزل به نام سروناز را كشف مي كند كه بنا به توطئه اژدرخان از پدرش يعني همان عموي كلاه قرمزي به دور نگه داشته مي شود. كلاه قرمزي سروناز را نزد عمو مي آورد ولي اژدرخان با كمك همان سارقين براي سر به نيست كردن كلاه قرمزي، او و سروناز را مي دزدد. آقاي مجري و نرگس و پسرخاله هم براي كشف موضوع به خانه عمو مي آيند. كلاه قرمزي كه با اقدامات خود سارقان را عاجز كرده است به اژدرخان عودت داده مي شود و حالا همگي براي نجات سروناز به دنبال اژدرخان مي روند. در محل درگيري كلاه قرمزي توسط اژدر به گروگان گرفته مي شود ولي بالاخره آقاي مجري او را از چنگ اژدرخان نجات مي دهد و توطئه اژدر براي تصاحب ثروت عموي كلاه قرمزي بي نتيجه مي ماند. قرمزي بزرگ با حضور كلاه قرمزي و سروناز و آقاي مجري و پسرخاله جشن تولدش را برگزار مي كند.

نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 17:58 | لینک  | 

فصل پنج

آسيب‌شناسي برنامه‌هاي عروسكي

 

فهرست مطالب :

  • ضرورت توجه به برنامه‌هاي عروسكي

  • طرح و ايده و فيلمنامه

  • طراحي و ساخت عروسك

  • كارگرداني

  • محدوديت سبك‌هاي اجرائي

  • طراحي صحنه و دكور

  • تدوين و صداگذاري

  • تصويربرداري و صدابرداري

 

1. ضرورت توجه به توليدات عروسكي

برنامة عروسكي نيز مانند تله‌تأتر, از جمله برنامه‌هايي است كه در تلويزيون امكانات بالقوه و بالفعل نسبتاً مناسبي جهت توليد آن وجود دارد.

اين برنامه‌ها معمولاً در استوديو ضبط مي‌شوند و امكانات پايه‌اي نظير تجهيزات نورپردازي، ضبط صدا و تصوير در تمام استوديوهاي موجود در مراكز در حد مطلوبي براي اين برنامه‌ها فراهم شده است. به عبارت ديگر, بخشي مهم و اساسي از پروسه توليد به لحاظ فني, به‌طور خودكار و به سهولت براي چنين برنامه‌هايي طي شده است. بخشهاي ديگر نظير دكور و ساخت عروسك نيز به همين ترتيب در مراكز قابل اجرا و بهره‌برداري است.

بعد از گردآوري و هماهنگي سخت‌افزاري, چنانچه مديران توليد بتوانند عوامل و عناصر هنري مناسب را نيز تأمين نمايند, شاهد اثبات اين ادعا خواهيم بود كه مناسب‌ترين رسانه جهت توليد و پخش فيلمها و برنامه‌هاي عروسكي, تلويزيون است. به شرطي كه با تمهيداتي, توليد اين محصول با كيفيت و در سطح انبوه صورت گيرد, در درازمدت ثمرات قابل توجه مادي و فرهنگي نصيب مراكز خواهد شد.

2 طرح و ايده فيلمنامه :

مانند اغلب آثار داستاني و نمايشي, فيلمنامه يا متن نمايشي برنامه‌هاي عروسكي, دچار كاستي‌هايي است. با توجه به قالب اين آثار, برخي آسيبها ويژ, متون برنامه‌هاي عروسكي است كه به اختصار، برخي از مهمترين آنها ذکر مي‌شود :

1. اغلب موضوعات و شخصيت‌ها تكراري و كليشه‌اي هستند.

2. ريتم كند است.

3. ديالوگ‌ها پرحجم و ملال‌آور است.

4. حضور عناصر بومي و منطقه‌اي در اين آثار كمرنگ است.

5. به تاريخ ادبيات غني كشور توجه لازم نمي‌شود.

 

پيشنهادها :

تا زماني‌كه نويسندگان محترم مبادرت به ‌نوشتن براساس کليشه‌هاي رايج در برنامه‌هاي معروف داخلي و خارجي مي‌نمايند متأسفانه نمي‌توان به وضعيت مطلوب حتي نزديك شد. چرا نويسندگان محترم اين‌گونه متون براي يك‌بار هم كه شده, شخصيت‌هاي حيواني و جانوري را در نقش‌هاي جديد عرضه نمي‌كنند؟ مثلاً چرا نبايد يك مار شخصيتي مهربان و يا يك پروانه شخصيتي منفي داشته باشد.

از طرف ديگر, موجودات بسيار متنوع و عجيب و غريبي در جهان وجود دارند كه اگر براي طراحي شخصيت‌هاي عروسكي به آنها رجوع شود, هم نويسندگان از دام كليشه‌ها رها مي‌شوند و هم به شكلي غير‌مستقيم, مخاطبان اين‌گونه برنامه‌ها آموزش‌ها و اطلاعاتي در خصوص دنياي حيوانات به‌دست مي‌آورند.

حيات هم در روي زمين وجود دارد, هم در زير زمين. همچنين, در دريا و آسمان هم جهاني شگفت‌انگيز, سرشار از اسرار نهفته است. تخيل و خلاقيت و مطالعه و پشتكار بايد در نگارش متن نمايش عروسكي به هم بپيوندند تا اثري درخور توجه متولد شود.

ريتم دروني و ظاهري متن در اين‌گونه آثار معمولاً كند است. عدم توجه به عنصر ايجاز علت اصلي اين مسأله است. به هر دليل, كه همكاران بهتر از آن آگاه هستند ـ متون نمايش‌هاي عروسكي بي‌جهت كشدار و خسته‌كننده است. توضيح واضحات، دادن اطلاعات پرحجم و تكرار برخي ديالوگ‌ها و موقعيت‌ها و ... عواملي هستند كه تأثير منفي بر ريتم دارند. از طرفي نوع طراحي قصه و ساختار درام و عوامل بوجودآورندة ريتم در متن بسيار ضروري است.

از ديالوگ به شكلي افراطي استفاده مي‌شود. يكي از عوامل كندي ريتم, همين ديالوگ‌هاي طولاني است. درواقع ضعف‌هاي تكنيكي در حوزه‌هاي مختلف با افزودن بر حجم ديالوگ‌ها, به ظاهر جبران مي‌شود, در حالي که اين امر تصوري غلط است. ديالوگ‌ها, به‌ويژه وقتي موجب ملال مخاطب مي‌شود كه براساس ذهنيت كليشه پسند نويسنده, معمولاً يكي از شخصيت‌ها در ادا كردن كلمات دچار مشكل گفتاري باشد و قرار شود اين قضيه عامل طنز گردد امّا عمدتاً تبديل به بهانه‌اي براي رد و بدل شدن مقدار زيادي ديالوگ و پر كردن زمان برنامه مي‌شود. تنها راه حل, همان نسخه‌اي است كه بارها در مورد متون نمايشي و داستاني در اين جزوه مورد اشاره قرار گرفته است : يعني خست در بكارگيري ديالوگ و تلاش در جهت استفادة بهينه از اين عامل، بايد در سراسر متن مورد توجه نويسنده باشد.

مانند بسياري از برنامه‌هاي طبقة «ب» كه معمولاً نمايشي هستند، عناصر قابل لمس كه برگرفته از جغرافيا، تاريخ و فرهنگ عامة مردم منطقه باشد در توليدات عروسكي مراكز كمتر ديده مي‌شود. براي برون‌رفت از اين وضعيت, راه‌هاي مختلفي وجود دارد, مثلاً در خلق شخصيت‌ها مي‌توان از حيوانات و جانوراني استفاده نمود كه به نوعي در يک استان و منطقه, اهميت يا نمود بيشتري دارد. اين اهميت مي‌تواند مربوط به جمعيت كثير يا نادر آنها داشته باشد. خود اين نكته, عاملي در جهت بيشتر جذب مخاطب و دوري از كليشه‌هاي ملال‌آور مي‌شود. داستان‌هاي عاميانة مردم هر منطقه, هم منابع سرشار و متنوعي در اختيار نويسنده قرار مي‌دهد و هم زمينه ارتباط مخاطب بومي با برنامه را مهيا مي‌سازد. در بين عشاير، روستائيان و كهنسالان, گنجينه‌اي بكر براي استفادة نويسندگان موجود است. تا دير نشده بايد اين منابع را غنيمت شمرد و گروه‌هاي محقق را جهت جمع‌آوري و تدوين اين ادبيات شفاهي سازمان‌دهي كرد تا در موقع مناسب, اين تحقيقات در اختيار نويسندگان قرار گيرد.

يكي از مسائلي كه موجب افسوس فراوان است, بي‌توجهي به متون ادبيات كهن ايران در بين اكثر نويسندگان متون برنامه‌هاي عروسكي است. تأسف مضاعف زماني بر ما غالب مي‌شود كه بدانيم بسياري از كتب ارزشمند ادبيات كهن, از هر نظر براي اقتباس برنامه‌هاي عروسكي بسيار مناسب هستند. كتابها‌يي نظير كليه و دمنه، قابوس‌نامه و ... انگار با هدف تهية برنامه‌هاي عروسكي توسط نياكان خردمند ما نگاشته شده‌اند. مضامين اخلاقي، و اجتماعي غني و قصه‌هاي جذاب با ساختار روايي و ... فاكتورهاي ارزشمندي هستند که توجه هر نويسندة هوشمندي را به خود جلب مي‌کنند. حتي اگر گفته شود برخي از داستان‌هاي معروف اين متون قبلاً برگردان تلويزيوني يافته‌اند, در پاسخ مي‌توان گفت كه اگر قرار بر كپي‌برداري و باشد، فرهنگ و ادبيات خودي ارجح‌ است و بر فرض تكرار موضوعات و داستان‌ها هم، تا ساليان سال اين آثار زمينه و پتانسيل لازم را براي تأثير اخلاقي و هنري دارند.

3. طراحي و ساخت عروسك

طراحي و ساخت عروسك در برنامة عروسكي همان‌قدر اهميت دارد كه انتخاب بازيگر و طراحي گريم و لباس او در يك كار داستاني مهم است. مانند آثار داستاني زنده, اولين و مهم‌ترين عنصري كه توجه مخاطب را به خود جلب مي‌كند, ايفاگر نقش است. در برنامه‌هاي عروسكي, عروسك‌ها ايفاگر نقش هستند. در باب اهميت طراحي و ساخت عروسك‌ها همين بس كه اين برنامه‌ها «عروسكي» نامگذاري شده‌اند. آسيب‌هاي موجود در اين بخش به قرار زير است :

محدوديت در طراحي عروسك‌ها در قالب‌ها و سبك‌هاي متنوع, يكي از آسيب‌هاي جدي اين برنامه‌هاست.

كم توجهي به علائق و ذهنيت كودكان، بويژه در طراحي شخصيت‌هاي مثبت

عدم تناسب بين عملكرد كاراكتر و طرح عروسك در نظر گرفته شده.

اندازة نامناسب اشكال اساسي اكثر عروسك‌هاست.

در ساخت عروسك‌ها, از مواد و ابزار و لوازم غيرحرفه‌اي و نامناسب استفاده مي‌شود.

 

پيشنهاد :

اكثر عروسك‌ها در برنامه‌هاي شبكه استاني از نوع فك زن و يا دستكشي هستند. ساير شيوه‌ها و سبك‌هاي طراحي و ساخت عروسك كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد. محدوديت در طراحي عروسك باعث مي‌شود كه پيشرفت و خلاقيت گروه هنري دست‌اندركار برنامه‌هاي مذكور کم و يا ناممکن گردد. با حضور در جشنواره‌هاي عروسكي ـ بويژه جشنواره‌هاي بين‌المللي كه در كشور برگزار مي‌شوند ـ مي‌توان به تكنيك‌هاي نو و جذاب دست يافت. مشاوره با اساتيد مطرح دانشگاه‌ها نيز راهكار مناسبي جهت برون‌رفت از وضعيت موجود است. يكي ازتكنيك‌هايي كه كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد، عروسك‌هاي تن‌پوش است كه اتفاقاً بسياري از مشكلات ساير انواع عروسك‌ها را ندارند. قابليت حرکتي بالاي اين نوع عروسك‌ امتياز بارز آن است.

در طراحي عروسك‌ها, ذائقة كودكان كه بيشترين مخاطبان برنامه‌هاي عروسكي هستند مد نظر قرار نمي‌گيرد. اين كج‌سليقگي حتي در طراحي و ساخت عروسك مربوط به كاراكترهاي مثبت نيز مشاهده مي‌شود. حالت چشم و ابرو و آناتومي چهره بايد موجب علاقمندي مخاطب كودك به كاراكتر شود نه اينكه دلزدگي او را به‌‌دنبال داشته باشد. بايد قبل از ضبط, طرح عروسك يا اتودهاي اوليه عروسك را در مكان‌هايي مثل مهدهاي كودك، و مدارس ابتدائي به معرض نمايش كودكان گذاشت تا بر اساس واكنش آنها و ميزان علاقمندي‌شان تغييرات لازم در عروسك‌ها اعمال شود.

بين كاراكتر و گفتار و رفتار او در صحنه و عروسكي كه به اين نكات تجسم و عينيت مي‌بخشد, بايد تناسب لازم وجود داشته باشد. مثلاً اگر كاراكتري پر جنب و جوش است, بايد طراحي و ساخت عروسك آن نيز از ظرفيت و توان لازم براي تجسم بخشيدن به اين جنب و جوش و تحرك برخوردار باشد. يا اگر شخصيتي به عنوان عقل كل بين كاراكترها معرفي مي‌شود و آنها را پند و اندرز مي‌دهد, بايد چهره‌اي منعطف، با حركات ظريف چشم و دهان و سر و ... داشته باشد. پس تحليل شخصيت و عملكرد كاراكتر و هماهنگ كردن طرح و ساخت عروسك بر اين اساس, ضروري است.

در طراحي و ساخت عروسك‌ها و طراحي صحنه و دكور و دكوپاژ كارگردان, معمولاً نوعي عدم هماهنگي ديده مي‌شود. يكي از مهم‌ترين عوامل مؤثر در اين عدم هماهنگي, اندازة نامناسب عروسك است. عروسك‌ها يا بيش از حد كوچك و يا برعكس, بسيار بزرگ و نخراشيده هستند. درست است كه با امكانات رسانة تلويزيون مي‌توان مسئله اندازه عروسك‌ها را تاحدودي حل كرد امّا در مواقعي كه صحنه در لانگ‌شات به تصوير كشيده مي‌شود, اين مشكل نمود بيشتري مي‌يابد. درنتيجة اندازة عروسك با ساير عناصر بصري موجود در صحنه بايد هماهنگ شود.

در ساخت عروسك‌ها اغلب از موادي استفاده مي‌شود كه مناسب ساخت عروسك نيستند يا اين‌كه مناسب ساخت عروسك‌هاي تلويزيوني نيستند. بايد با تحقيق و بررسي و بهره‌گيري از تجارب همكاران و هنرمندان با سابقه در اين عرصه استفاده نمود. برخي مواد از انعطاف يا استحكام و ايستائي و قابليت شكل‌پذيري اندكي برخوردار هستند. شايد برخي پارچه‌ها و مواد, براي توليد و ساخت عروسك‌هاي غيرتلويزيوني مفيد و مناسب باشند امّا معلوم نيست براي بكارگيري در تلويزيون نيز مناسب باشند.

عدم ‌تحرك بودن به اعضا و اجزاءِ مختلف عروسك‌ها, از جمله معضلات اصلي برنامه‌هاي عروسكي شبكه‌هاي استاني است. مصريان باستان معتقد بودند كه چشم, روزنة روح است. همة ما در ارتباطات روزمره و عاطفي و اجتماعي خود از زبان نافذ چشم‌هايمان نهايت استفاده را مي‌بريم، حال چگونه است كه اين مهم‌ترين جزء در آناتومي چهرة انسان و ساير موجودات, در هنگام ساخت عروسك‌ها مورد بي‌توجهي قرار مي‌گيرد؟ وقتي چشم‌ها ساكن باشند, مهم‌ترين عنصر ارتباطي عروسك با مخاطب از دست مي‌رود. در چنين حالتي, ويژگي جان‌بخشي به عروسك كاهش و تصنع در اجراي عروسك افزايش مي‌يابد.

گاهي عدم تحرك, به ساير اعضاي عروسک نيز سرايت مي‌كند؛ مثلاً دست‌ها مانند دو شيئي بي‌جان در اطراف بدن عروسك و بدون هرگونه كاربردي آويزان است. هرچقدر تحرك در اعضاء و جوارح عروسك بيشتر باشد, عروسك بيشتر جان گرفته و به دنياي واقعي نزديك‌تر شده و باورپذيري آن براي مخاطب سهل‌تر مي‌شود. برگزاري دوره‌هاي آموزشي ساخت عروسك, تأمين ابزار و مواد لازم و اختصاص بودجة كافي به اين امر, راهكارهاي مناسبي جهت حل اين مشكل است.

4. كارگرداني :

كارگرداني هنري و تلويزيوني در برنامه‌هاي عروسكي, از آسيب‌هاي ساير قالب‌هاي توليدي مراكز به دور نيست. در اين قالب نمايشي چون ايفاگران نقشها عروسك هستند, كارگرداني از حساسيت و مشكلات بيشتري برخوردار است. در اينجا به اختصار برخي از شايع‌ترين آسيب‌هاي اين بخش بررسي مي‌شود.

طراحي پلان‌ها با توجه به محدوديت‌هاي حركتي عروسك‌ها مناسب نيست.

انتخاب صداپيشگان و هدايت آنان درست صورت نمي‌گيرد.

نظارت بر كار عروسك‌گردان‌ها و هدايت عروسك‌ها, براساس بازي كردن و بازي نكردن عروسك‌ها اعمال نمي‌شود.

پيشنهاد :

وقتي عروسكي به هر دليل از قدرت مانور حركتي مطلوبي برخوردار نيست, كارگردان بايد در طراحي پلان در پوشش و استتار اين ضعف بكوشد. مثلاً عروسكي با اندازة بزرگ براي ايفاي نقش شيطانك طراحي و ساخته شده است امّا به جز سر و فك او, اعضاي ديگرش بي‌حركت است، حال نشان دادن اين عروسك در نماي لانگ‌شات و فول‌شات ضعف حركتي آ‌ن‌را بيشتر آشكار مي‌كند. بنابراين يكي از وظايف كارگردان, سعي در نمايش و تصوير نمودن نقاط قوت عروسك‌هاست. يا در برخي نماها, عروسك‌گردانها ديده مي‌شوند, درحالي‌كه با اندكي تغيير لول يا زاوية دوربين, مي‌توان اين اشكال را تا حد ممكن كاهش داد.

در طراحي پلان‌ها بايد عمق بخشيدن به صحنه مد نظر قرار گيرد و نمايش عروسكي تلويزيوني با ضبط نمايش‌ عروسکي صحنه‌اي متفاوت باشد.

انتخاب صداپيشگان بايد براساس ويژگي‌ ظاهري و رفتاري كاراكتر در طبيعت و دنياي واقعي باشد. حجم صدا، زيري و بمي صدا، سرعت تكلم، حتي لحن بيان ديالوگ‌ها بايد براساس قاعدة فوق‌الذكر طراحي و اجرا شود. كارگردان بايد هم در انتخاب صداپيشگان و هم در اجراي آنها اين نكات را اعمال نمايد.

نكتة مهم ديگر اينكه تمام ديالوگ‌ها و صداهايي كه صداپيشگان ادا مي‌كنند, بايد با هماهنگي و طراحي قبلي باشد تا فضاي بازي ساير شخصيت‌هاي نمايشي محدود نشود و مركز توجه مخاطب، در صحنه بين عروسك‌ها نامشخص يا سرگردان نشود.

عروسك‌گردان‌ها بايد كاملاً توجيه شوند. بهتر است در صورت لزوم, بخش‌هايي از نمايش به صورت آزمايشي ضبط شده و در اختيار آنها قرار گيرد تا متوجه نقاط ضعف كار خود بشوند. حركات عروسك‌ها بايد با برنامه‌ريزي قبلي باشد. بعضي عروسك‌ها, بايد هنگام بازي عروسكي كه در لحظه مركز توجه واقع شده است بازي نكنند تا بازي آن عروسک و موقعيت نمايشي اصلي مركز توجه مخاطب قرار گيرد. بازي كردن و بازي نكردن, هر دو به يك اندازه اهميت دارد كه بايد توسط كارگردان و عروسك‌گردان‌ها مديريت شود. حركات زائد سر و گردن عروسك‌ها بايد كنترل شود.

6. طراحي صحنه و دكور

با توجه به طيف اصلي مخاطبان برنامه‌هاي عروسكي ـ که کودکان هستندـ جذابيت بصري صحنه و دكور از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. هرچقدر طراحي صحنه به واقعيت نزديكتر باشد، و عناصر فانتزي در تركيبي مناسب با اين صحنه قرار بگيرد,نتيجة کار رضايت‌بخش‌تر خواهد بود. برخي اشكالات در اين خصوص به اختصار بررسي مي‌شود.

رنگ‌آميزي و تركيب‌بندي نامناسب دکور از اشكالات اساسي در دكور برنامه‌هاي عروسكي است.

تخت بودن دكور يكي از آسيب‌هاي جدي اين‌گونه برنامه‌ها مي‌باشد.

عدم ارتباط دكور با جغرافيا و شاخص‌هاي بومي و فرهنگي، ويژگي منفي اكثر برنامه‌هاي عروسكي است.

پيشنهاد :

طراح دكور بايد براساس زائقة كودكان كه معمولاً مخاطبان اصلي اين برنامه‌ها هستند, اقدام به طراحي نمايد. انتخاب رنگ، ترکيب رنگ‌ها، فضاسازي و ساير ويژگي‌هاي دكور بايد در جهت ايجاد فضايي مفرح‌ و شادي‌آفرين باشد. حتي اگر گاهي با توجه به الزامات قصه و ساختار دراماتيك لازم باشد که اين مهم ناديده گرفته شود درمجموع, فضاي كلي برنامه بايد پاسخگوي نيازهاي روحي كودكان باشد.

دكور برنامة عروسكي تلويزيوني با برنامه‌هاي عروسكي كه در صحنة تأتر اجرا مي‌شود متفاوت است. در تلويزيون با كمك امكانات فني و امكان تحرك دوربين‌ها و نورپردازي كامل, مي‌توان به عمق صحنه و جذابيت‌هاي بصري دكور افزود. در اكثر برنامه‌هاي عروسكي شبكه‌هاي استاني اين نكته مورد غفلت قرار مي‌گيرد. تخت بودن دكور حركت عروسك‌ها را محدود مي‌كند و ميزانسن و طراحي پلان‌هاي كارگردان نيز تابع اين محدوديت مي‌شود, درحالي‌كه مي‌توان با عمق بخشيدن به صحنه, مخاطب را بيشتر درگير اجزاء صحنه و فضاهاي مختلف آن نمود.

در اكثر برنامه‌ها ويژگي‌هاي بومي و منطقه‌اي و جغرافيا و اقليم استان, در طراحي صحنه و دكور مورد توجه قرار نمي‌گيرد. درواقع يكي از شاخص‌هاي مهم و تأثيرگذار برنامه, قرباني كليشه‌هاي رايج در طراحي صحنه مي‌شود. الهام گرفتن از فضاهاي آشنا و ملموس جغرافياي منطقه, باعث افزايش رشته‌هاي ارتباطي بين مخاطب و برنامه مي‌شود.

7. تدوين و صداگذاري

هرچند بخش عمده‌اي از روند تدوين در مرحلة ضبط استوديويي انجام مي‌شود, ولي هيچ برنامة ضبطي به‌طور كامل بي‌نياز از تدوين نيست, به‌ويژه برنامه‌هاي نمايشي كه برنامه‌هاي عروسكي نيز در اين مجموعه جاي مي‌گيرد. در بررسي اجمالي برنامه‌هاي عروسكي, در زمينة تدوين مي‌توان به آسيب‌هاي زير اشاره نمود :

ريتم اكثر قريب به اتفاق برنامه‌ها كند و ملال‌آور است.

كات‌هاي نامناسب غير مستقيم نامناسب در بخشهاي مختلف ديده مي‌شود.

ميكس صداها درست انجام نمي‌شود.

 

پيشنهاد :

معمولاً در فيلمنامة اين‌گونه برنامه‌ها, عنصر ايجاز و خلاصه‌گويي مورد توجه قرار نمي‌گيرد. خوب است كه تدوينگر در مرحلة مونتاژ نهايي, بخش‌هاي تكراري و زائد را ـ به‌ويژه در حوزة ديالوگ‌ها ـ حذف نمايد. البته روايت موجز داستان با روايت ناقص تفاوت دارد و حذف بخش‌هاي زائد نبايد به قيمت ناقص ماندن قصه تمام شود. امّا در بررسي اكثر برنامه‌هاي عروسكي, بخش‌هاي قابل حذف زيادي مشاهده مي‌شود كه نبود نشان بيشتر به كيفيت برنامه كمك مي‌كند.

گاهي فضاي فانتزي برنامة عروسكي تدوينگر را مجاب مي‌كند كه از هر نوع وايپي كه در اختيار دارد استفاده نمايد. استفاده از هر نوع كات غيره مستقيم بايد مبتني بر ساختار گرافيكي تصاوير و نياز دراماتيك صحنه باشد. برخي از انواع وايپ ويژگي مكانيكي داشته و با ساير مؤلفه‌هاي هنري اين‌گونه آثار كه كودكانه و لطيف است, همخواني ندارد.

يكي از آسيب‌هاي جدي برنامه‌هاي عروسكي, ميكس نامناسب صداهاي آنهاست. صداي برخي شحصيت‌ها در بين ساير اصوات گم مي‌شود، آواز و شعر نامفهوم است, تفكيك صداها درست صورت نمي‌گيرد و ابتدا و انتهاي ديالوگ‌ها خورده مي‌شود. با تدوين اصولي و همراه با دقت و و سواس, اين مشكلات حل مي‌شود. ضروري است لول صداهاي موسيقي با آواز تناسب داشته باشد. فاصله‌گذاري بين صداها ـ به‌ويژه در سيستم مونتاژ غيرخطي ـ به راحتي امكان‌پذير است. گاهي جنس صداهاي برخي كاراكترها تدوينگر را مجبور مي‌سازد كه صداهاي يك برنامه را با لول متفاوت متغير مونتاژ نمايد. درمجموع تدوينگر بايد صداها را براساس حس شنيداري خود تنظيم نمايد و صرفاً به وايپ‌ه توجه نكند.

8. تصويربرداري و صدابرداري

كيفيت تصويربرداري و صدابرداري برنامه‌هاي عروسكي چندان متفاوت با برنامه‌هاي ديگر شبكه‌هاي استاني نيست. درحالي‌كه ضبط اين‌گونه برنامه‌ها شرايط نسبتاً متفاوتي دارد. چنانچه ضبط برنامه‌هاي مذكور با در نظر گرفتن حساسيت‌هاي لازم انجام نشود, براي اين بخش‌ها آسيب‌ها و اشكالاتي بوجود مي‌آيد كه به طور اختصار به برخي آنها اشاره مي‌شود.

تركيب‌بندي نامناسب, نقاط ضعف دكور و عروسك‌ها را آشكارتر مي‌كند.

نورپردازي, تخت و فاقد هرگونه فضاسازي يا عمق است.

حركات دوربين يا بسيار محدود يا همراه با نقص است.

تفكيك صدا و پرسپكتيو صداها, در هنگام ضبط مورد توجه قرار نمي‌گيرد.

 

پيشنهاد :

تصويربردار بايد كادربندي پلان‌ها را با امتيازات و نقاط ضعف دكور و عروسك‌ها هماهنگ كند. در برخي زوايا به هر دليل نمي‌توان پلان بي‌نقصي تهيه كرد و بايد اين معذورات به كارگردان تفهيم شود. اغلب دكورها متحرك و چند تكه‌اند و خطوط جداكننده چشم‌آزار است. تصويربردار بايد بكوشد اين خطوط مزاحم در كادر او قرار نگيرد.

نورپردازي نمايش عروسكي بايد هماهنگ با عناصر فانتزي موضوع و صحنه باشد و آنها را تعميق بخشد. فضاسازي مطابق با موضوع و موقعيت نمايشي بايد مورد توجه قرار گيرد. حتي اگر دكور از كارايي و قابليت مطلوبي برخوردار نيست, نورپرداز بايد در حد امكان نواقص طراحي و ساخت دكور را جبران نمايد. محدوديت حجم صحنه و دكور در اين برنامه‌ها و نيز كار با عروسك‌ها به گونه‌اي است كه بايد توقع نورپردازي مطلوب و دقيق را داشت.

معمولاً اكثر نمايش‌هاي عروسكي فاقد هرگونه حرکات دوربين است. اگر به علت كم حجم بودن طول صحنه بپذيريم كه امكان طراحي و اجراي حركات طولي كم است, امّا به راحتي مي‌توان حركات عمقي يا لنزي را براي دوربين‌ها طراحي نمود تا در مواقع نياز، تأثيرگذاري به روايت قصه كمك شود. نمايش عروسكي عليرغم تمام محدوديت‌هايش امتيازاتي نيز هنگام توليد دارد. يكي از اين امتيازات اين است كه به راحتي مي‌توان امور فني را روي بازي‌ها و صحنه اعمال نمود.

گاهي حركات لازم درست طراحي مي‌شود, ولي لازم است كه بر اجراي بي‌نقص آنها نظارت شود و در صورت لزوم, تمرينات لازم قبل از ضبط اجرا شود.

صدابردار بايد در زمينة ميزانسن عروسك‌ها به كارگردان مشورت دهد تا هم تفكيك صداها بهتر انجام شود و هم پرسپكتيو صدا بدست آيد. گاهي عروسك‌ها آنقدر به هم نزديك هستند كه مخاطب به‌ويژه در نماهاي دور (لانگ‌شات) نمي‌تواند تشخيص دهد كه صدا متعلق به كدام كاراكتر است. با تكنيك‌ها و رعايت اصول زيباشناختي صدابرداري, مي‌توان اين اشكالات را به حداقل رساند.

سخني با مديران و تصميم گيرندگان مراكز استاني :

نمايش عروسكي نيز مانند تله‌تأتر جاي كار و توجه زيادي در رسانة تلويزيون دارد. چنانچه با تمهيداتي بتوان براي توليد برنامه‌هاي عروسكي در شبكه‌هاي استاني زمينه‌هاي لازم را فراهم نمود, در درازمدت به لحاظ رشد شاخص‌هاي فرهنگي و صرفه‌جويي مادي, توفيقات قابل توجهي حاصل مي‌شود.

توليد برنامه براي مخاطب كودك معمولاً پرهزينه است, چون هم زمان اختصاصي آنتن شبكه به برنامه‌هاي كودك نسبتاً زياد است و هم اين‌كه علاقه‌مندي مخاطب بيشتر متوجه برنامه‌هايي است كه توليد آنها پرهزينه است, مثل انواع انيميشن.

با ايجاد زمينة مناسب براي توليد برنامه‌هاي عروسكي, مي‌توان هم پاسخگوي باكس بزرگ برنامه كودك در شبكه بود و هم اين‌كه توليد اين برنامه‌ها نسبت به توليد انيميشن ارزان‌تر و شدني‌تر است.

با توجه به مساعد بودن ذهن كودك براي اثرپذيري فرهنگي, لازم است به عناصر بومي و ملي در طراحي قصه و شخصيت توجهي ويژه شود.

 


ورود و خروج





دریافت رمز عبور
 
   


 
Advertisement

 

2007-Deputy of Parliment & Provinces - Islamic Republic of Iran Broadasting

   
 
نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 17:38 | لینک  | 

اهالي تئاتر به اين نتيجه رسيدند كه بايد روحيه ديني و ملي خودمان را در تئاتر بازيافت كنيم و تئاتري را ارائه كنيم كه هم نيازهاي اقشار نخبه و روشنفكر و تحصيل كرده ما را برآورده كند و هم بتواند ارتباط با عامه مردم برقرار كند. تا مردم هم به اين دريافت برسند كه تئاتر مي‌تواند بخشي از نيازهاي فرهنگي آنها را پاسخ دهد. 
 * اگر معتقديم كه تئاتر بايد مردمي شود بايد اول نياز به تئاتر را در مردم به وجود آوريم. مردم اگر نيازمند چيزي باشند و احساس كنند تئاتر در زندگي روزمره‌شان مفيد است خود به دنبال آن خواهند رفت طي اين سالها روي اين موضوع شايد كم كار كرديم و احساس نياز را در مخاطب عام به وجود نياورده‌ايم. و تئاتر ما همچنان درگير نگاه قشري است بايد براي اين مسئله فكر اساسي كرد و به نحوي فعاليتمان را از تمركزي كه در تهران و محدوده تئاتر شهر ايجاد كرديم فراتر و تئاتر را به دل مردم ببريم. هنوز خيلي از اقشار ما با تئاتر آشنا نيستند و در چنين صورتي بدان احساس نياز نمي‌كنند. 
                                                                                                                                         دراكثر كشورهايي كه تئاتر توسعه يافته‌اي دارند در كنار تئاتر روشنگري، براي عامه مردم هم تئاترهايي در اشكال مختلف اجرا مي‌شود (نمايش‌هاي خياباني، مدرسه‌اي و...) رويكرد غربي‌ها نسبت به تئاتر در قرن 20 اين بود كه به جاي اين كه تئاتر را در سالن تئاتر اجرا كنند و منتظر آمدن تماشاگران به سالن‌هاي تئاتر باشند گروه تئاتري را به جايي مي‌بردند كه در آنجا تماشاگر وجود دارد كه اگر اين رويكرد در ايران هم اتفاق بيفتد و به جاي اينكه در مجموعه تئاتر شهر منتظر تماشاگر بمانيم گروههاي تئاتري را به ميان تماشاگران عام ببريم بعد از مدتي اين احساس نياز به وجود مي‌آيد اميدوارم بتوانيم اين پيوند را بين تئاتر و مخاطب عام به وجود بياوريم. اگر اين پيوند به وجود بيايد مردم خود به ديدن تئاتر مي‌آيند و مسير توسعه تئاتر از شكل يك سويه به دو سويه تبديل مي شود.
در سال‌هاي اخير متاسفانه به تئاتر شهرستان كم توجهي شده است.تئاتر شهرستان پشتوانه تئاتر كشور است. در بين اهالي تئاتر، مديران، كارگردانان بازيگران و... عمدتا كار خود را از تئاتر شهرستان شروع كردند. اگر به تئاتر شهرستان توجه نكنيم و همه چيز در تهران خلاصه شود؛ باعث كوچ برخي هنرمندان از شهرستان به تهران خواهد شد و ناخواسته در محيطي قرار مي‌گيرند كه شرايط زندگي و كاركردن تئاتر برايشان سخت است و بعد از مدتي بسياري از آنها سرخورده مي شوند
نوشته شده توسط محمدرضا ایلون  در ساعت 14:3 | لینک  |